loading...

تجربیات یک کمال گرا

بازدید : 14
شنبه 15 شهريور 1404 زمان : 23:03

من همیشه فکر می‌کردم آدمی هستم که دنبال بهترین نتیجه است. شاید هم در ظاهر این موضوع چیز خوبی به نظر برسه، ولی واقعیت اینه که همین «دنبال بهترین بودن» بارها باعث شد هیچ کاری رو شروع نکنم یا اگر شروع کردم، نصفه‌نیمه ولش کنم.

یکی از پررنگ‌ترین تجربه‌هایم همین ماجرای یادگیری زبان بود. چندبار تلنگر خوردم که باید زبان بخونم؛ یک‌بار از دیدن یک تبلیغ کلاس، یک‌بار از توصیه‌ی یکی از بزرگترها، و یک‌بار هم از روی حس ضعف موقعی که فهمیدم توی کار به دانستن زبان نیاز دارم. با ذوق و شوق می‌نشستم که شروع کنم، اما به محض اینکه وارد عمل می‌شدم، ذهنم پر می‌شد از سوال‌ها: چه کتابی برای گرامر بهتره؟ برای لغت چی؟ برای لیسنینگ از کجا شروع کنم؟ و هر بار که دنبال جواب این سوال‌ها می‌رفتم، به منابع بیشتری می‌رسیدم و فکر می‌کردم هنوز بهترین منبع رو پیدا نکردم. نتیجه؟ انقدر توی چرخه تحقیق و مقایسه می‌موندم که اصلِ هدف یادم می‌رفت: اینکه فقط شروع کنم و یک کلمه جدید یاد بگیرم.

این فقط مخصوص زبان نبود. بارها پیش اومده که برای شروع یک کار ساده هم همین ماجرا تکرار بشه. مثلاً باشگاه رفتن. شاید شما هم مثل من بارها گفتید «از شنبه ورزش رو شروع می‌کنم». من هم دقیقاً همین جمله رو بارها به خودم گفته‌ام. وقتی شنبه نزدیک می‌شد، به جای اینکه کفش ورزشی‌ام رو بپوشم و برم باشگاه، می‌نشستم و فکر می‌کردم: خب کدوم باشگاه بهتره؟ لباس ورزشی مناسب ندارم. کفش مخصوص دویدن ندارم. حتی گاهی فکر می‌کردم تا وقتی مکمل و برنامه غذایی مناسب پیدا نکردم، اصلاً شروع کردن فایده‌ای نداره. همین بهانه‌ها باعث می‌شد هفته‌ها و ماه‌ها بگذره، بدون اینکه حتی یک جلسه تمرین رفته باشم.

کمال‌گرایی دقیقاً همین‌جاست که خودش رو نشون می‌ده؛ وقتی فکر می‌کنیم برای شروع باید همه‌چیز بی‌نقص و کامل باشه. ولی واقعیت اینه که هیچ‌وقت شرایط ایده‌آل وجود نداره. همیشه چیزی هست که کم باشه، یا جایی برای بهتر شدن داشته باشه. و اگر بخوایم منتظر بمونیم تا همه‌چیز عالی بشه، احتمالاً هیچ‌وقت شروع نمی‌کنیم.

الان که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم بخش زیادی از فرصت‌های زندگیم رو به خاطر همین وسواس از دست دادم. نه به خاطر اینکه توانایی انجام کارها رو نداشتم، بلکه چون منتظر یک «شروع بی‌نقص» بودم. در حالی که تنها چیزی که لازم داشتم این بود که قدم اول رو بردارم، حتی اگر قدمم لرزان و ناقص باشه.

مثلاً برای زبان، می‌شد خیلی ساده یک اپلیکیشن روی گوشی نصب کنم و روزی پنج دقیقه لغت بخونم. یا برای ورزش، به جای اینکه دنبال باشگاه ایده‌آل بگردم، می‌تونستم با همون کفش قدیمی، یه پیاده‌روی ساده توی پارک شروع کنم.

حقیقت اینه که کمال‌گرایی بیشتر از اینکه کمک‌کننده باشه، تبدیل به یک مانع میشه. یاد گرفتم که شروع کردن، هرچقدر هم ناقص، ارزشمندتر از منتظر موندن برای شرایط کامل و رویاییه.

من همیشه فکر می‌کردم آدمی هستم که دنبال بهترین نتیجه است. شاید هم در ظاهر این موضوع چیز خوبی به نظر برسه، ولی واقعیت اینه که همین «دنبال بهترین بودن» بارها باعث شد هیچ کاری رو شروع نکنم یا اگر شروع کردم، نصفه‌نیمه ولش کنم.

یکی از پررنگ‌ترین تجربه‌هایم همین ماجرای یادگیری زبان بود. چندبار تلنگر خوردم که باید زبان بخونم؛ یک‌بار از دیدن یک تبلیغ کلاس، یک‌بار از توصیه‌ی یکی از بزرگترها، و یک‌بار هم از روی حس ضعف موقعی که فهمیدم توی کار به دانستن زبان نیاز دارم. با ذوق و شوق می‌نشستم که شروع کنم، اما به محض اینکه وارد عمل می‌شدم، ذهنم پر می‌شد از سوال‌ها: چه کتابی برای گرامر بهتره؟ برای لغت چی؟ برای لیسنینگ از کجا شروع کنم؟ و هر بار که دنبال جواب این سوال‌ها می‌رفتم، به منابع بیشتری می‌رسیدم و فکر می‌کردم هنوز بهترین منبع رو پیدا نکردم. نتیجه؟ انقدر توی چرخه تحقیق و مقایسه می‌موندم که اصلِ هدف یادم می‌رفت: اینکه فقط شروع کنم و یک کلمه جدید یاد بگیرم.

این فقط مخصوص زبان نبود. بارها پیش اومده که برای شروع یک کار ساده هم همین ماجرا تکرار بشه. مثلاً باشگاه رفتن. شاید شما هم مثل من بارها گفتید «از شنبه ورزش رو شروع می‌کنم». من هم دقیقاً همین جمله رو بارها به خودم گفته‌ام. وقتی شنبه نزدیک می‌شد، به جای اینکه کفش ورزشی‌ام رو بپوشم و برم باشگاه، می‌نشستم و فکر می‌کردم: خب کدوم باشگاه بهتره؟ لباس ورزشی مناسب ندارم. کفش مخصوص دویدن ندارم. حتی گاهی فکر می‌کردم تا وقتی مکمل و برنامه غذایی مناسب پیدا نکردم، اصلاً شروع کردن فایده‌ای نداره. همین بهانه‌ها باعث می‌شد هفته‌ها و ماه‌ها بگذره، بدون اینکه حتی یک جلسه تمرین رفته باشم.

کمال‌گرایی دقیقاً همین‌جاست که خودش رو نشون می‌ده؛ وقتی فکر می‌کنیم برای شروع باید همه‌چیز بی‌نقص و کامل باشه. ولی واقعیت اینه که هیچ‌وقت شرایط ایده‌آل وجود نداره. همیشه چیزی هست که کم باشه، یا جایی برای بهتر شدن داشته باشه. و اگر بخوایم منتظر بمونیم تا همه‌چیز عالی بشه، احتمالاً هیچ‌وقت شروع نمی‌کنیم.

الان که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم بخش زیادی از فرصت‌های زندگیم رو به خاطر همین وسواس از دست دادم. نه به خاطر اینکه توانایی انجام کارها رو نداشتم، بلکه چون منتظر یک «شروع بی‌نقص» بودم. در حالی که تنها چیزی که لازم داشتم این بود که قدم اول رو بردارم، حتی اگر قدمم لرزان و ناقص باشه.

مثلاً برای زبان، می‌شد خیلی ساده یک اپلیکیشن روی گوشی نصب کنم و روزی پنج دقیقه لغت بخونم. یا برای ورزش، به جای اینکه دنبال باشگاه ایده‌آل بگردم، می‌تونستم با همون کفش قدیمی، یه پیاده‌روی ساده توی پارک شروع کنم.

حقیقت اینه که کمال‌گرایی بیشتر از اینکه کمک‌کننده باشه، تبدیل به یک مانع میشه. یاد گرفتم که شروع کردن، هرچقدر هم ناقص، ارزشمندتر از منتظر موندن برای شرایط کامل و رویاییه.

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : -1

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 11
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 3
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 4
  • بازدید ماه : 6
  • بازدید سال : 75
  • بازدید کلی : 151
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی